<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سایه روشن</title>
<link>http://skarimi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 07 May 2009 16:22:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قدر پیمان های ابدی را بدانیم</title>
<link>http://skarimi.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;یادش بخیر..دو سه سال پیش بود که اومده بود دانشگاه سوره دقیقاً یادم نیست فکر کنم بهار بود..چه شوق و ذوقی داشتیم از اینکه بدلکار سریال کبری 11 رو از نزدیک میدیدیم..چه انرژی فوق العاده ای تو حرفاش بود..این همه امید و انگیزه در وجود آدمی که از بهترین شرایط کاری و حرفه ای در آلمان دل کنده بود و به کشور خودش اومده بود، عجیب به نظر میرسید..آدمی بود که با تمام وجود میخواست به فرهنگ مملکتش خدمت کنه..دکتر آذری و آقای حجت الاسلامی هم بودند..در واقع این برنامه رو آقای حجت الاسلامی به همراه دانشجوهای مدیریت فرهنگی و هنری ترتیب داده بودند و ما بچه های انجمن علمی هم گزارش برنامه رو تهیه کردیم و گذاشتیم تو سایت ارگانون..چقدر خوشحال بودیم از اینکه انجمنمون با چه برنامه ی خوبی کارشو شروع کرده..از اون به بعد دیگه میدونستیم یک آدم حرفه ای ، باتجربه و تحصیل کرده، تو بخش جلوه های ویژه ی سینما داریم که تو دنیا کاراش مطرحه..من امروز صبح خبر فوت پیمان ابدی رو تو روزنامه خوندم..خیلی شکه شدم..انگار باورم نمیشد که یک طراح صحنه های اکشن ، خودش اسیر همین صحنه ها بشه..و باز هم مرگ در هنگام انجام وظیفه که نه، عشقبازی..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;پیمان ابدی میماند..با همان صحنه های اکشنی که حتی بعد از بارها تماشا کردن، باز هم از فرط هیجان میخکوبشان میشویم..و لذت میبریم از همزیستی هیجان برانگیز هنر و خطر..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; گزارش های منتشر نشده ای از پیمان ابدی:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://artcm.mihanblog.com/post/503&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;گفتگو با &quot;پیمان ابدی&quot; / طراح صحنه های اکشن &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8802170087&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;گفتگوی منتشر نشده ی فارس با &quot;پیمان ابدی&quot; درباره بدلکاری&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 16:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=skarimi&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>skarimi</dc:creator>
<guid>http://skarimi.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://skarimi.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 422px; HEIGHT: 283px&quot; height=338 alt=&quot;&quot; hspace=60 src=&quot;http://nnoori.webng.com/baran.jpg&quot; width=476 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#336633&gt;می کوبد و می پاچد و می خیساند رگبار بهاری.. از انتهای آسمان آمده است؛ جایی نزدیک بهشت.. و من در مرکز شهر گریزان از سقف ها، احاطه شده ام از هرطرف و دوش می گیرم در متن اردیبهشت.. چه تازه ام اکنون با وجودی خیس از برکت..آنقدر این بازی را جالب به راه انداخته که خورشید را هم جذب می کند و چه خوب بازی ای.. آنقدر خوب که کم مانده رنگها هم در آسمان خاکستری شهر کمانه زنند.. فکرش را بکن! رنگین کمانی بر فراز برج ها، دودها و تیرهای آهن..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 May 2009 15:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=skarimi&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>skarimi</dc:creator>
<guid>http://skarimi.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://skarimi.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 419px; HEIGHT: 286px&quot; height=448 alt=&quot;&quot; hspace=59 src=&quot;http://www.abstractlandscapepainting.com/images07/2007paintings/springShadows.jpg&quot; width=650 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; چون ابر به نوروز رخ لاله بشست&lt;BR&gt;برخیز و به جام باده کن عزم درست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;کاین سبزه که امروز تماشاگه توست&lt;BR&gt;فردا همه از خاک تو بر خواهد رست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffcc33 size=1&gt;&quot;حکیم عمر خیام&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 12:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=skarimi&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>skarimi</dc:creator>
<guid>http://skarimi.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیشواز</title>
<link>http://skarimi.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;یکی نشسته و دیگری ایستاده بالای سرش. محو تماشای همدیگرند. مدتها بود که اینطور به هم توجه نکرده بودند. با هم مشغول غذا خوردن میشوند. گویی قدر تک تک لحظات با هم بودنشان را می دانند و میفهمند. اسارت آزارشان نمیدهد حالا که با هم اسیرند. هیچوقت اینقدر مورد توجه دیگران نبوده اند تا به حال. مردی نزدیک میشود. مردی که در چشمانش چیزیست؛ چیزی که آرامش را از آن دو میگیرد. مرد با تمام قوا آنها را میبرد در میان انبوهی از جمعیت. جایی که لبخند را میشود درتمام چهره ها دید. اما دلشوره امان آن دو را بریده. به هم نگاه میکنند. برایشان آب تازه می آورند. آب میخورند و باز هم به هم نگاه میکنند..خون کف کوچه را گرفته و خونابه جوب را. همه کماکان لبخند میزنند و صلوات میفرستند و چیزهایی میگویند شبیه ذکر. جمعیت وارد خانه میشود. در سکوت کوچه، کنار دیوار، زیر نور ریسه های رنگی و درست پایین پلاکارد، سرهاشان با چشمانی همچنان خیره به هم آرام گرفته. سلاخها هم آن طرف تر مشغول کارند بر روی بدن هاشان..خدا کند که در دیگ کله پاچه با هم بیفتند..خدا کند که قلب هاشان را باهم به سیخ بکشند آدمها!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Mar 2009 18:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=skarimi&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>skarimi</dc:creator>
<guid>http://skarimi.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوری و دوستی؟!</title>
<link>http://skarimi.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#666699&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;انسان&lt;/FONT&gt;، &lt;FONT color=#333333&gt;مرگ&lt;/FONT&gt;، &lt;FONT color=#ffcc66&gt;زندگی&lt;/FONT&gt;، &lt;FONT color=#999900&gt;طبیعت&lt;/FONT&gt;، &lt;FONT color=#99ccff&gt;کوهستان&lt;/FONT&gt;، &lt;FONT color=#990000&gt;کوهنورد&lt;/FONT&gt;، &lt;FONT color=#663399&gt;خطر&lt;/FONT&gt;، &lt;FONT color=#ff3300&gt;عشق&lt;/FONT&gt;، &lt;FONT color=#ffffff&gt;مادر&lt;/FONT&gt;...&lt;BR&gt;وقتی به اینها فکر میکنم سرم گیج میره، میخواهم بینشون رابطه برقرار کنم اما مدام دچار تناقض میشم..&lt;BR&gt;من عاشق طبیعت هستم و البته کوهستان؛ اما کوهنورد نیستم.. پس من نمیتونم ادعا کنم که عاشق کوهستانم! اما این رو خوب میشناسم در خودم، که طبیعت همیشه &lt;B&gt;همیشه&lt;/B&gt; منو به وجد آورده در طول تاریخ زندگیم.&lt;BR&gt;و اما مرگ..مطمئناً مرگ یک انسان عاشق بسیار متفاوت است از مرگ افراد عادی(منظورم از افراد عادی اونهایی هستند که بر شیوه ی  زندگی خودشان عاشق نیستند) و از نظر من، جذبه ای که کوهنورد رو به کوهستان و به متن هیجانات طبیعت میکشاند، جز عشق نمیتواند باشد. چیزی که ما آن را در طبیعت خطر مینامیم، همه زندگی اوست..اما کوهنورد باهوش است ، حرفه ایست و آگاه..کسی که ریسک طبیعت را به جان میخرد در حالی که میشناسدش..همیشه فکر کرده ام که مرگ یک کوهنورد در زیباترین حالت، مرگ در کوهستان است؛ اما چهارستون بدنم میلرزد از وقوع مرگبار این نوع از زیبایی..و اضطراب تمام وجودم را فرا میگیرد..چراکه ما قادر نیستیم عزیزانمان را از دور و در حالت کلی تماشا کنیم..به نظرم عزیزبودن چنین فردی برای آدم، هم بسیار سخت است و هم بیشتر از آن لذتبخش..&lt;BR&gt;چطور میشود که کوهستان کوهنورد را به کام خود میکشد؟بسیار ساده است؛ خدا میخواهد که اینطور بشود؛ پس طبیعت را مأمور میکند جهت بازگرداندن انسانی که ما کوهنورد مینامیمش. من فکر میکنم  اینکه وسیله مرگ یک عاشق طبیعت، طبیعت بوده باش، لطف بسیار بزرگی است از جانب خدا.. در چنین مواقعی به نظرم طبیعت شدیداً به دنبال نقطه ضعف میگردد و به راحتی &lt;B&gt;به راحتی&lt;/B&gt; آن را می یابد؛ حتی بین حرفه ای ها، حتی بین باتجربه ترین ها..&lt;BR&gt;یکی ناگهان دچار صاعقه میشه..یکی تو بوران گیر میافته..یکی سنگ زیر پاش درمیره..یکی..&lt;BR&gt;و یک حرفه ای دوست داشتنی هم مثل مهران برنجی  بی هوا دچار بهمن میشه..&lt;BR&gt;با همه این حرفها، چطور میشه که از طبیعت دلگیر نبود..همینه که میگم من فقط ادعا می کنم که عاشق طبیعتم و سر این ادعا هم محکم ایستادم!  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Feb 2009 10:51:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=skarimi&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>skarimi</dc:creator>
<guid>http://skarimi.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://skarimi.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 133px; HEIGHT: 200px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=200 src=&quot;http://www.sense-datum.org/tim/images/candle_dark.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;     &lt;FONT size=1&gt;حسین وارث آدم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;/ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;دکتر علی شریعتی&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 21:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=skarimi&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>skarimi</dc:creator>
<guid>http://skarimi.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیا هیچوقت تا به حال..</title>
<link>http://skarimi.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;شده است تا به حال نوشتن نتوانی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;بخواهی چیزی بگویی که از جنس کلمه نباشد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;از جنس تجسم و آهنگ هم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;سکوت کرده ای تا به حال؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;به خودت گوش داده ای هیچوقت؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;همانی که در انتهای دل زیست میکند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;شده از خدایت هیچ نخواهی؛&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;اما دوستش بیشتر بداری؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;شده چیزی را بخواهی که نخواهی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;لذت برده ای از زجری که میکشی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;پیش آمده برایت که کمتر غر بزنی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;تفکر عذابت داده است تا به حال؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;فکر و ذکرت را به امان خدا سپرده ای هیچوقت؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;کوه های شهر٬ هیچ دیوانه ات کرده است صبح زود؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;آنقدر که بخواهی جابه جایشان کنی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;آنقدر که بخواهی دنیا را عوض کنی با دستان خالی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;صدای جوب خیابان ولیعصر از خود بی خودت کرده است تا به حال؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;شده است با عشق، کتاب فروشی های انقلاب را زیر و رو کنی تنهایی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;لذت برده ای از دوستی های کم عمر اتوبوس های شهری حتی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;خوشحال بوده ای بی دلیل؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#003366&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 18:37:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=skarimi&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>skarimi</dc:creator>
<guid>http://skarimi.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://skarimi.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;اینجا زمین است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;و ما انسان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;تعجب نکنید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;بوی خون می آید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;بوی دود؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;خیالتان راحت..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;از خانه ما نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;بیایید تلوزیونمان را تماشا کنیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;مستند های خوبی پخش میکند این روزها..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;اوه..راستی،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;از عشق تازه ات چه خبر؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 08:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=skarimi&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>skarimi</dc:creator>
<guid>http://skarimi.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادشان گرامی</title>
<link>http://skarimi.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666699&gt;با همه مردم بم&lt;BR&gt;خوابِ آرام شدن می بینم&lt;BR&gt;در سکوتی که پس از سالی چند،&lt;BR&gt;می فشارد همه را&lt;BR&gt;بغض هنوز؛&lt;BR&gt;که چرا رفت بدین سان به شتاب&lt;BR&gt;پدر و مادر و خواهر باهم&lt;BR&gt;و چرا شد همه کس،&lt;BR&gt;در عجب از سفرِ بی خبرِ اینهمه دوست&lt;BR&gt;و چرا تا امروز&lt;BR&gt;کس ندانست کجا رفت، کجا اینهمه سقف؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666699&gt; می توانم تنها&lt;BR&gt;بسکوتم با خود&lt;BR&gt;لحظه ای را که در آن یاد کنم،&lt;BR&gt;یاد یک ارگ به همراه همه مردم آن&lt;BR&gt;و نگویم با خود&lt;BR&gt;که چرا گشت چنین&lt;BR&gt;قسمتِ تاریخ سازِ خشت و خاکِ این زمین..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Dec 2008 15:13:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=skarimi&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>skarimi</dc:creator>
<guid>http://skarimi.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زیبایی</title>
<link>http://skarimi.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;نمیدونم امشب تیک تاک رو دیدید یا نه.. گپ و گفتی راحت بود بین رامین حیدری فاروقی و آیدین آغداشلو. بحث بر سر زیبایی بود؛ چیستی زیبایی.. نتیجه صحبت ها برای من خیلی قشنگ بود.. خیلی قشنگ..در آخر آیدین آغداشلو کلامش را در یک جمله جمع بندی کرد؛ آنچه که به عنوان مفهوم زیبای در جان مرد نقاش ریشه گرفته است:&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&quot;مادرم، زیباترین زن دنیا بود...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 345px; HEIGHT: 470px&quot; height=470 alt=&quot;&quot; hspace=105 src=&quot;http://www.claudiam.com/images/MotherAndSonAbstracted.jpg&quot; width=375 align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 18:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=skarimi&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>skarimi</dc:creator>
<guid>http://skarimi.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
