
می کوبد و می پاچد و می خیساند رگبار بهاری.. از انتهای آسمان آمده است؛ جایی نزدیک بهشت.. و من در مرکز شهر گریزان از سقف ها، احاطه شده ام از هرطرف و دوش می گیرم در متن اردیبهشت.. چه تازه ام اکنون با وجودی خیس از برکت..آنقدر این بازی را جالب به راه انداخته که خورشید را هم جذب می کند و چه خوب بازی ای.. آنقدر خوب که کم مانده رنگها هم در آسمان خاکستری شهر کمانه زنند.. فکرش را بکن! رنگین کمانی بر فراز برج ها، دودها و تیرهای آهن..