با همه مردم بم
خوابِ آرام شدن می بینم
در سکوتی که پس از سالی چند،
می فشارد همه را
بغض هنوز؛
که چرا رفت بدین سان به شتاب
پدر و مادر و خواهر باهم
و چرا شد همه کس،
در عجب از سفرِ بی خبرِ اینهمه دوست
و چرا تا امروز
کس ندانست کجا رفت، کجا اینهمه سقف؟
می توانم تنها
بسکوتم با خود
لحظه ای را که در آن یاد کنم،
یاد یک ارگ به همراه همه مردم آن
و نگویم با خود
که چرا گشت چنین
قسمتِ تاریخ سازِ خشت و خاکِ این زمین..