یکی نشسته و دیگری ایستاده بالای سرش. محو تماشای همدیگرند. مدتها بود که اینطور به هم توجه نکرده بودند. با هم مشغول غذا خوردن میشوند. گویی قدر تک تک لحظات با هم بودنشان را می دانند و میفهمند. اسارت آزارشان نمیدهد حالا که با هم اسیرند. هیچوقت اینقدر مورد توجه دیگران نبوده اند تا به حال. مردی نزدیک میشود. مردی که در چشمانش چیزیست؛ چیزی که آرامش را از آن دو میگیرد. مرد با تمام قوا آنها را میبرد در میان انبوهی از جمعیت. جایی که لبخند را میشود درتمام چهره ها دید. اما دلشوره امان آن دو را بریده. به هم نگاه میکنند. برایشان آب تازه می آورند. آب میخورند و باز هم به هم نگاه میکنند..خون کف کوچه را گرفته و خونابه جوب را. همه کماکان لبخند میزنند و صلوات میفرستند و چیزهایی میگویند شبیه ذکر. جمعیت وارد خانه میشود. در سکوت کوچه، کنار دیوار، زیر نور ریسه های رنگی و درست پایین پلاکارد، سرهاشان با چشمانی همچنان خیره به هم آرام گرفته. سلاخها هم آن طرف تر مشغول کارند بر روی بدن هاشان..خدا کند که در دیگ کله پاچه با هم بیفتند..خدا کند که قلب هاشان را باهم به سیخ بکشند آدمها!
با همه مردم بم
خوابِ آرام شدن می بینم
در سکوتی که پس از سالی چند،
می فشارد همه را
بغض هنوز؛
که چرا رفت بدین سان به شتاب
پدر و مادر و خواهر باهم
و چرا شد همه کس،
در عجب از سفرِ بی خبرِ اینهمه دوست
و چرا تا امروز
کس ندانست کجا رفت، کجا اینهمه سقف؟
می توانم تنها
بسکوتم با خود
لحظه ای را که در آن یاد کنم،
یاد یک ارگ به همراه همه مردم آن
و نگویم با خود
که چرا گشت چنین
قسمتِ تاریخ سازِ خشت و خاکِ این زمین..
این روزا سرش خیلی شلوغه.. ازش که میپرسن چی کار میکنی، معمولاً میگه کار خاصی نمیکنم یا اینکه مثلاً میگه، کار بدی نمیکنم. همه چیز براش فشرده شده تو این مدت؛ از کلاس زبان گرفته تا فکرش تا زندگیش تا خواسته هاش.. معمولاً زیاد وقت کم میاره. روزاش زود شب میشه و شباش زود صبح..دیدید یه وقتایی که آدم نیاز به تمرکز شدید داره، یه سری اتفاقهایی براش پیش میاد که تمرکز رو ازش میگیره خیلی زیاد؟ این بنده خدا هم تو این گیرودار، فکرش زیاد پخش میشه این ور اون ور.. یعنی خودشم صد درصد مقصر نیست بیچاره؛ اما خب بعضی از اتفاقا باید حتماً بیفتن..بعضی هاشون خیلی خوبه؛ آدمو حسابی وسوسه میکنه اونم همچین آدمی رو..مثلاً پیشنهاد یه کار خوب، دنبال کردن جشنواره ها و گالری های به ظاهر رنگ وارنگ؛ تو این وضعیت کسالت فرهنگی، تموم کردن کتابهایی که دوستشون داره، دیدن دوستای قدیمی، فرصت آشنایی با آدمای جدید، نقاشی کردن، خوندن، نوشتن، کوه رفتن، سفر کردن ..آه...
دلش خیلی سفر میخواد.. اما نه! باید سریع حاضر بشه آخه یک ساعت دیگه فاینال داره؛ البته جدا از کلی کارای واجب دیگه ای که داره.. تو خونه راه میره و غر میزنه..مامانش بیچاره، مونده مات و مبهوت که این چرا اینجوریه! بنده خدا همیشه بهش گفته که اگر می بینی که بهت فشار میاد، چندتا کارو باهم انجام نده عزیز من! انقدر هم دور خودت الکی نچرخ.. مگه گوش میده به این حرفا..میگه من ایده آلیستم؛ همه ی چیزهای خوبو در حد کمال میخوام و میدونم که میتونم بهشون برسم؛ شما که مشکلی ندارین؟! .. کسی نیست بهش بگه پس حداقل کمتر غر بزن! البته مامانش طفلک زیاد بهش میگه ولی به ایشون بر میخوره..یکی دیگه باید بهش بگه که حالش حسابی جا بیاد..
داره از در خونه میاد بیرون.. بدو بدو میره به طرف ایستگاه اتوبوس.. گیجِ گیجه.. داره زیر لب واسه خودش جمله میسازه به انگلیسی.. امروز هم باز پنج دقیقه دیر میرسه و تاکسی ها هم خالی خالی رد میشن؛ انگار اونو اصلاً نمیبینن.. اعصابش داغونه.. دیرش شده.. از خدا میخواد که بره زیر ماشین؛ اما خدا یه موتور میفرسته براش که داره با آخرین سرعت، ورود ممنوع میاد.. اما خدا بازم حرفشو گوش نمیده! یه سانتی متر فاصله داشت با موتور. حیف شد!.. نشسته تو تاکسی. وسطای مسیره. ترسیده.. قلبش تند تند میزنه..آخه زندگیشو دوست داره هنوز..
پاییز رو به جلو در حرکت است..روزها میگذرند و نارنگی ها نارنجی میشوند و برگها نیز..زندگی در جریان است آنچنان که میباد..این روزها که باران خودش را از ما دریغ نمیکند، باید که بیشتر قدر دانست طراوتش را و باید که همراه شد..همراه پاییز، از زرد به سرخ ..به گمانم این فرمول جهانشمول است و در زمانه ای که ابرهایش دودند و بارانش اسید نیز جوابگو..پس شاید که اینگونه باید همسفر بود با طبیعت؛ آنهم در چنین زمانه ای..و چقدر خوب شهر من، تهران، ثابت میکند که میشود تازه شد از باران اسیدی حتی..و هنوز هم میشود چون پارسال ها، خاطره ساخت از همین روزهای ساده که از روزمرگی در فرارند...
سرش رو به آسمان طوسی رنگ و چشمانش بسته؛ با حالتی که نشان از پاکی محض میدهد، زیر لب دعا میخواند..گویا در دستانش چیزی را میفشارد.. هوا دلگیر است و باد، بر هم میزند همه چیز را..
چشمهایش را باز میکند و چاقو را برمیدارد و به یکباره خون میچکد از سر انگشتانش بی امان.. خیره به آسمانست..گرد و خاکها به گل نشسته اند.. خنده ای میزند از ته دل؛ میدود و میپرد و خیس میشود زیر این باران.. انارش سرخ است؛ درست رنگ خون!
دل کوچکش همیشه و هنوز، قبول میشود در هر امتحانی...
عجب قدرتی دارد طعم و عطر و وجود میوه نوبرانه! و من وقتی دیشب برای اولین بار در امسال، نارنگی را مزه کردم، چرا ندانستم این این حقیقت از طبیعت را؟
اما امروز و در این لحظه که عطر پوسته نارنگی - این معجزه پاییز- همه اطرافم را گرفته، به یکباره فهمیده شدم از حضور عصاره سبز درختان فصل گرم، در پوسته ای که زرد و قرمز و باران را بشارت میدهد و دانستم که گرمای مهربان تصویر پاییزی، زنده خواهد کرد امید را در ما؛ در هنگامه سرد فقدان رنگ سبز.
پس اکنون که خورشید مایل میتابد، میبویم و میبوسم تمام نارنگی های سبز را در هر کجای پاییز...

یک روز داغ تابستانی و در وسط مسیر یکی از هزاران رودی که اول و آخر زندگیشان، جریانیست ممتد از سرچشمه به سوی دریا، دو ماهی، که سر تا دمشان را نیاز به شناخت فراگرفته بود، در مجال بسیار کوتاهی که داشتند ناگهان دلبسته شدند. گویی میان این همه دوست نمایان هم قبیله، تنها این دو ماهی همدیگر را میشناختند. شوق رفتن و رسیدن در تک تک پولک هاشان نمایان بود؛ رفتن و رسیدنی دیگرگونه...فقط یک اشکال کوچک در کار بود؛ یکی به سوی دریا میرفت و یکی به سمت سرچشمه، یکی قزل آلای رنگین کمان بود و دیگری ماهی آزاد آبها...فقط همین!