سلام
اول از همه عیدتون مبارک باشه خیلی زیاد
دوم اینکه از امروز جشنواره موسیقی فجر شروع میشه. خوبه اگه بتونید برنامه هاشو دنبال کنید. امسال بعضی اسامی وارد لیست برنامه ها و اجراها شدن که حضورشون هم غیرمنتظرست و هم نقطه قوتی محسوب میشه ما بین اسامی و گروه های تکراری سالهای قبل. به هر حال یک همچین موقعیت هایی فقط سالی یکبار پیش میاد اون هم در جشنواره و بعد از جشنواره دردسرهای همیشگی از جمله مجوز ندادن ها و کنسرت لغو کردن ها بعد از پیش فروش بلیط و بهانه گرفتن ها، شروع میشه طبق روال عادی رسوم ارشادی.
برنامه جشنواره رو میتونید از اینجا ببینید.
بلیط رو باید از گیشه تالار وحدت تهیه کنید؛ راستی اگر دانشجو هستید کارت دانشجویی همراهتون باشه چراکه گفتند با ارائه کارت دانشجویی، بلیط نیم بها حساب میشه.حالا هی بگید به ما بها نمیدن!
سوم اینکه گفته بودم خلاصه کتاب "چندنامه به شاعری جوان" اثر ماریا ریلکه رو تموم میکنم و هنوز هم سر حرفم هستم ( البته این نوع خلاصه نویسی، همونطور که در پست چندنامه1 گفته بودم، انتخاب هایی ست بر مبنای سلیقه شخصی ). متنی که در ادامه آوردم، بخش انتهایی از گزیده نویسی کتاب چندنامه است:
"...یکنواختی روابط مردم با یکدیگر نتیجه کاهلی نیست بلکه بیشتر بر اثر احتراز از مجهولی است که نمی دانند از کجا برخاسته است و در خود طاقت آن را نمی بیند که با او روبرو شوند..." ص69
"...تنها کسی که همه چیز را می پذیرد و و از دقایق امور نیز اگرچه معما باشند چشم نمی پوشد، می تواند روابط فردی را چنانکه باید حفظ کند و در همان حال حق زندگانی خود را ادا نماید." ص69
"...این زندگانی که در آنیم از همه چیز با ما مساعدتر است..." ص70
"...اگر بیمی هست از خود ماست و اگر پرتگاهی هست در ماست و اگر خطری هست باید بکوشیم که آن را دوست داشته باشیم." ص70
"...اگر در زندگانی بنا را براین بگذاریم که باید با دشواری درآویخت، آنگاه هر چه امروز در نظر ما غریب است، آشنا و دوست خواهد شد..." ص70
"...شما که می دانید در مسیر تکامل هستید باید تحول را دوست داشته باشید..." ص70
"...اگر کوشش خود را فوق طاقت می شمارید به سبب آن است که کامیابی را بسیار مهم گرفته اید..." ص72
"...بکوشید که هر روز بیش از پیش خود را به خلوت خویش و به هرآنچه دشوار است تسلیم کنید. درباره نکته های دیگر بگذارید که زندگانی کار خود را انجام دهد و باور کنید که همیشه حق با زندگیست..." ص76
"...هرچه موجب افزایش وجود شما باشد خوبست..." ص76
"...هر هیجانی خوبست اگر همه خون شما را به گردش آورد. به شرط آنکه مستی و یا انقلاب نبوده بلکه نشاطی در کمال صفا باشد که مانند آیینه در آن نظر بتوان کرد..." ص76
"...چون شک خواست بر نکته ای مستولی شود، از او برهان بخواهید. مراقبش باشید. شاید رد پایش را پیدا کنید و شاید او را از جا ببُرید. پیشش سپر نیندازید. دلایلش را بپرسید و هرگز از این نکته غفلت نکنید. روزی خواهد رسید که این مایه ویرانی از بهترین کارگران شما بشود. یعنی زیرک ترین کارگرانی که بنیان زندگانی شما را بنا می کند." ص76و77
"...از همه طرق زندگی، آن طریقه برای ما لازم است که ما را برانگیزد و با امور مهم زندگی روبرو کند." ص82
"هر طریقه معاشی که با امور واقعی مربوط باشد به هنر نزدیک تر از طریقه هایی است که با زندگی رابطه ندارد و اگرچه تقلیدِ هنر است ، موجب فروگذاردن و پست کردن آن می گردد. روزنامه نویسی و انتقاد و سه ربع از آنچه ادبیات خوانده میشود، از این قبیل است..." ص83
"...مرگ تنبل است. اگر زندگان هر دم او را برنینگیزند، شاید هم خوابش ببرد." ص90
"...باید به کناری رفت و به سکوتی که آسان بدست نمی آید متوسل شد؛ و شاید مردگان هم کسانی هستند که به کناری رفته اند تا درباره زندگی اندیشه کنند." ص91
تمام
امیدوارم که دوستش داشته باشید و به اونها فکر کنید. هرچند که این تنها یک شیوه از نگاه به زندگیست اما من به شخصه نوع نگاهش رو دوست داشتم و فکرم رو مشغول کرد آنهم از نوع خوبش.
من اینجا راحت نیستم برای حرف زدن..حس میکنم نوعی افیون در این فضا هست که اختیار را از آدم میگیرد و آدمها را از هم دورتر میکند و هیچوقت نتوانسته ام اعتماد کنم به فضای که حقیقتش مجازی است؛ تنها دلم میخواهد جایی داشته باشم برای آندسته از نوشته هایی که اگر کسی آنها را خواند ناراحت نشوم.. اینست که از دیگران نیز مینویسم از آنچه که لذت میبرم از خواندنش..
* ادامه قطعات انتخاب شده از کتاب چند نامه:
" در اینجا زمان مقیاس نیست...هنرمند کسی است که حساب نمیکند. هنرمند درختی است که میروید بی آنکه در روییدن شتاب کند. با اعتماد پیش بادهای سخت زمستان پایداری میکند و هرگز بیمی ندارد از اینکه مبادا بهار نیاید. بهار می آید..." ص34
"...من هر روز به بهای دردهایی که تقدیسشان میکنم این نکته را بهتر درمیابم که شکیبایی مایه توفیق است..." ص34
"...اصرار نکنید که هم اکنون پاسخ هایی را که هنوز وقت دریافتن آنها نرسیده بیابید، زیرا نمیتوانید آنها را به کار ببرید و در آنها زیست کنید و نکته اصلی آنست که بتوان در همه چیز زیست کرد." ص39
" اکنون همان در پرسشها بسر برید. شاید بدین طریق سرانجام روزی به پاسخها برسید..." ص39
"...همیشه بدانچه می آید اعتماد کنید. اگر آنچه می آید زاده طلب و نیازی باشد، آن را بپذیرید و منفور ندارید. شک نیست که راه های جسمانی برای رسیدن به مقصود دشوار است. اما همان دشواری است که باید پذیرفت. هرچه مهم است دشوار است و همه چیز مهم است..." ص39
"...کاش انسان باروری خویش را مقدس میشمرد!..." ص40
" تکامل دنیا وابسته به این نکته است که زن و مرد از همه خطاها و تکلف های خویش رهایی یابند و با هم مانند برادر و خواهر و خویشاوند رفتار کنند نه مانند اضداد. آنگاه روانشان با هم میپیوندد تا بار سنگین تن را که به ایشان سپرده شده است به متانت و شکیبایی تحمل کنند." ص42
"...خلوت خود را دوست بدارید و رنج آن را بپذیرید و امیدوارم شکوه ای که از این رنج میکنید زیبا باشد..." ص42
"...از کشمکشی که همیشه میان فرزندان و پدر مادرها هست بپرهیزید، زیرا آن از نیروی فرزندان و مهر پیران میکاهد. از پدر و مادر پند نخواهید و در پی آن نباشید که نیات شما را دریابند. اما به مهری که ایشان مانند میراثی به شما بخشیده اند ایمان داشته باشید و بدانید که در این مهرنیرو و برکتی است که هرجا بروید با شما همراه خواهد بود." ص43
"...چرا نافهمی عاقلانه کودکی را به مشاجره و تحقیر مبدل کنیم؟ با آنکه خود میدانیم نفهمیدن، خلوت گزیدن است و مشاجره و تحقیر، شرکت در اموریست که میخواهیم از آنها کناره بگیریم." ص48
"...در هر حال بدانچه از نهاد شما برمی آید توجه کنید و آن را بر هرچه خارجی است مقدم بدارید. امور درونی خودتان است که درخور دلبستگی شماست..." ص48
"...مبادا که خدا را گم کرده باشید!...راستی کی خدا را یافته بودید؟...گمان دارید کسی که او را یافت، باز میتواند مانند سنگریزه ای گمش کند؟ نمیدانید که چون او را یافتید خود را در او گم میکنید؟ " ص50
"...آیا نمیدانید که هرچه پیش می آید آغاز است و ممکن است آینده، آغاز او نیز باشد و آغاز همیشه پر از زیبایی است؟..." ص51
"...آیا نباید او بعد از همه چیزهای دیگر بیاید تا همه را در بر بگیرد؟..." ص51
"...خردترین و حقیرترین چیزهایی که از عشق حاصل میشود، مایه کار نخستین ماست..." ص51
"...کمترین کاری که در این راه از ما بر می آید، آنست که پیش او[ خدا ] پا نفشاریم، همچنانکه زمین، چون بهار پیش می آید، ایستادگی نمیکند." ص52
"...به عقیده من خواندن نوشته خود به خط دیگری، اهمیت بسیار دارد و از آن نکته ها میتوان آموخت. این شعرها را به تصور اینکه ساخته دیگری است بخوانید تا در دل خود حس کنید که چقدر از آن شماست..." ص56
"...از اجتماع دو وجود ، که هنوز ناقص و نارسا هستند و هنوز نمیتوانند به خود قائم باشند چه نتیجه ای حاصل میشود؟..." ص57
"...مردمان چون عشق را لذتی دانستند، طریق رسیدن به آن را آسان و ارزان و بیخطر ساخته اند..." ص58
"...آنانکه از شوق آغوش و کنار سرمستند و خود را گم کرده اند، چگونه میتوانند از این غرقاب که خلوتشان در آن فرو رفته است را خلاصی یابند؟..." ص58
"...زن، که در زندگانی، صمیمانه تر و برومندتر و متین تر است، بیگمان از مرد پخته تر و به انسانیت نزدیکتر میباشد. جنس پر مدعا و ناشکیبای مرد است که ارزش آنچه را که به گمان خود دوست میدارد نمیداند، زیرا که مانند زن، با میوه درون خویش به کنه زندگی وابسته نیست..." ص60
"...به گمان من علت آنکه عشق جوانی هنوز چنین قوی و مؤثر در یاد شما مانده، اینست که برای شما نخستین فرصتی بوده است که در خویشتن خویش، تنها شوید و نخستین کوشش درونی بوده استکه در عمر خود به کار برده اید." ص61
مطالب منتخب کتاب فوق در پست بعدی به اتمام میرسد...
تازگی ها یه کتابی خوندم که خیلی دوستش دارم:
*چند نامه (به شاعری جوان و یک داستان و چند شعر)/ نوشته: راینر ماریا ریلکه/ ترجمه: دکتر پرویز ناتل خانلری/ چاپ پنجم/ نشر معین: تهران/ 1383.
پیش از هر چیز پیشنهاد میکنم بخونیدش..اما من تصمیم گرفتم اون بخش هایی از کتاب رو که بیشتر دوست داشتم، بذارم رو وبلاگم، البته تو یه پست جا نمیشن؛ حالا فعلاً شروع میکنم، اگر شما هم خوشتون اومد ادامه میدم .. امیدوارم اونقدرخوشتون بیاد که خودتون کتابو گیر بیارید و بخونید.
این کتاب شامل چند نامه است که جناب ماریا ریلکه، به آقای جوانی به نام کاپوس مینویسه..آقای کاپوس از اون دسته افرادیه که عاشقه شعره و حس میکنه که میتونه شاعر باشه..هرازچندگاهی کاپوس دستنوشته هاش رو برای ماریا ریلکه میفرسته و ریلکه به تمام نامه های اون در کمال احترام و حوصله جواب میده..
این قطعه هایی که من انتخاب کردم مربوط به جواب نامه هاییه که ماریا ریلکه برای کاپوس جوان نوشته، البته لازم به ذکره که بخش های اول مربوط به مقدمه دکتر خانلریه..
"...یادها خود به کار نمی آیند و فقط آنگاه که در ما به خون و نگاه و رفتار مبدل میشوند، آنگاه که دیگر نامی ندارند و از ما جدا نیستند، آنوقت است که شاید، در ساعتی که بسیار نادر پیش می آید، از میان آنها نخستین کلمه شعری برخیزد..." ص15
[aldous haxly]: " شاعر سازنده است و مانند همه سازندگان دیگر، به مایه کار نیازمندی دارد و این مایه برای شاعر تجربه های اوست...تجربه، حوادثی نیست که برای کسی روی میدهد بلکه بهره ایست که آن کس از حوادثی که برای او رخ داده است به دست می آورد. تجربه، استعداد به کار بستن وقایعی است که روی داده نه خود آن وقایع." ص15و16
"پیش از آنکه شعر بسازی خود را شاعر بساز."
[ بعضی ها مجبورند که شعر بگویند و حس میکنند که برای اجرای این وظیفه آفریده شده اند. ریلکه به آنها میگوید:]..."زندگانی شما تا بیهوده ترین و تهی ترین دم آن، باید نشانه و شاهد چنین شوقی باشد." ص17
"...راز توفیق را در خلوت باید یافت...این همان خلوت ظاهری نیست بلکه خلوت ذهن و روان ماست. آنکه در پی نام است و به قضاوت دیگران درباره کارهای خود محلی میگذارد، به این خلوت دست نخواهد یافت." ص18
"...گمنامی و ناشناسی لازمه خلوت و تجردی است که به عقیده ریلکه راه رسیدن به کمال هنر است..." ص19
"...همه امور، به خلاف آنچه میگویند، دریافتنی و گفتنی نیست. آنچه روی میدهد بیان ناپذیر است و در عالمی میگذرد که هرگز پای سخن بدانجا نرسیده است، و بیان ناپذیرتر از همه چیز آثار هنری است..." ص25
"...برای رسیدن به مقصود یک راه بیش نیست. در خود فرو بروید و احتیاجی را که موجب نوشتن شماست جستجو کنید. ببینید که آیا این احتیاج در ژرفی های دل شما ریشه دارد؟ از ته دل پیش خود اعتراف کنید که اگر شما را از نوشتن باز میداشتند میمردید؟...اگر میتوانید پیش چنین پرسش متینی دلیرانه بایستید و به سادگی و جرأت بگویید: آری ناگریزم، آنگاه زندگانی خویش را بر وفق این احتیاج مرتب کنید..." ص27
"...از موضوع های کلی بگریزید و مضمون هایی را که زندگانی روزانه خودتان به شما میدهد اختیار کنید. از غم های خویش از آرزوهای خویش، از اندیشه هایی که به شما روی میدهد و از ایمانی که به جمالی دارید گفتگو کنید..."ص28
"...اگر زندگانی روزانه شما در نظرتان حقیر مینماید، تهمت ناچیزی بر آن نبندید. تهمت بر شماست که چندان شاعر نیستید تا جمال و جلال آن را دریابید..." ص28
"...هنر چون زاده احتیاج باشد، همیشه خوب است..." ص29
"...در خود فرو بروید. ژرفی هایی را که زندگانی شما از آنجا سرچشمه میگیرد بکاوید..." ص29
"...شاید نتیجه آن بشود که هنر شما را طلب کند.آنگاه باید این سرنوشت را با همه سنگینی و عظمت آن تحمل کنید بی آنکه هرگز در پی پاداش خارجی باشید. زیرا هنر آفرین باید برای خود عالمی باشد که همه چیز را در خویش و در آن قسمت از جهان که وابسته به اوست بیابد..." ص29
"...به گمان من برای آن کسی که از نویسندگی چشم بپوشد همین بس است که بداند بی نوشتن هم میتواند زندگی کند..." ص29
"...بدان گونه که طبیعت شما را میپرورد برویید..." ص30
"...اگر نظر خود را به خارج معطوف کنید و پاداشی را که تنها احساسات صمیمانه شما را در آرامترین دم میتواند به شما دهد از خارج چشم داشته باشید، جریان تکامل خویش را بر هم زده اید..." ص30
"...عشق است و بس که میتواند این آثار را دریابد، نگهدارد و درباره آنها عادلانه حکم کند..." ص33
"...به بار آمدن و آنگه بر دادن، همه نکته ها در اینجاست..." ص34
ادامه دارد...
دو هفته نامه تندیس تو شماره اخیرش ( 131)، حرکتی رو شروع کرده که به نظر من خیلی جالب اومد با این عنوان: نامه ای به یک هنرمند جوان. این بخش که از این به بعد به تندیس اضافه میشه، در واقع ترجمه یه کتابه که بیست و سه نامه رو شامل میشه و گستره وسیعی از عقاید و کلمات حکمت آمیز و گاهاً شگفت انگیز رو دربر میگیره که توسط ستایش شده ترین هنرمند های معاصر نوشته شدن. مترجم، خوندن این بخش رو به هنرمندهای جوان توصیه کرده؛ به دلیل وجود مسائل و مشکلات نسبتاً مشابهی که در شهرهای بزرگ، انسان معاصر و به طور خاص هنرمند جوان با اونها روبروست از جمله هزینه بالای زندگی در شهرهای بزرگ، سختی پیدا کردن شغل مناسب به عنوان هنرمند، زد و بند های محافل هنری و...و بسیاری مسائل دیگه که هنرمندها و هنر دوست ها رو، حداقل در ایران، بد جوری گیج و گنگ کرده؛ به طوریکه یه وقتهایی، سنگینی فضای ژست گونه هنری، آرامش رو از آدم میگیره...
اولین نامه ای که تندیس چاپ کرده، مربوطه به جان بالدساری:
جان بالدساری، 17 ژوئیه سال 1931در کالیفرنیا، به دنیا آمد. او بین سالهای 1949 و 1959، در دانشگاه کالیفرنیا، در برکلی و لس آنجلس و انستیتو هنر اتیس و انستیتو هنر کوئینارد، در لس آنجلس تحصیل کرد. وی از 1970تا 1988، در انستیتو هنر کالیفرنیا، در والنسیا و از 1966 تا 2007، در دانشگاه کالیفرنیا، در لس آنجلس، تدریس کرده است.
بالدساری از مدیوم هایی نظیر عکس، متن و نوشته، نقاشی و فیلم در آثارش بهره میگیرد. او عکس هایی را انتخاب میکند و در کنار هم قرار میدهد تا دریافت مخاطبین را از تصاویر تلوزیونی و فیلم تحلیل کند؛ و در حالت کلی تر، با استفاده از زبان بصری فرهنگ عامه، درک مردم را از هنر زیر سؤال ببرد. از کارهای مشهور او میتوان به اثری در سال 1966 اشاره کرد. این اثر بوم سفیدی است که این جمله روی آن به چشم میخورد: همه چیز به جز هنر از این نقاشی حذف شده است. هیچ ایده ای به این کار وارد نشده است.
بالدساری، در 1970، در پروژه ای به نام مرده سوزی، همه نقاشی هایی را که بین سالهای1953 تا 1966 کشیده بود، سوزاند و از آن پس بیشتر به آثار مفهومی پرداخت...
و حالا نامه بالدساری به یک هنرمند جوان:
هنرمند جوان عزیز
من زندگی حرفه ای خود را به عنوان هنرمندی جوان در 1957 شروع کردم. آن وقتها این همه پول در دنیای هنر وجود نداشت که امروز هست. در نتیجه مردم به کارهای هنری میپرداختند؛ چون به آن احساس نیاز میکردند. من هفته ای پنج روز در مدارس دولتی درس میدادم و هر زمانی که میتوانستم نقاشی میکردم. ازدواج کردم و درگیر بزرگ کردن دو فرزند شدم که انجام کارهای هنری را سخت تر میکرد. در یک شهر معمولی، در ایالت کالیفرنیا، زندگی میکردم؛ نه در یک شهری که مرکز هنری باشد.
نصیحت من؟ برای رسیدن به پول یا شهرت کار هنری نکن. این کار را بکن، چون نمیتوانی آن را نکنی. هنرمند بودن معجونی از استعداد و وسواس کاری است. اهمیتی ندارد که در نیویورک، لس آنجلی، کلن یا لندن زندگی کنی.
...و اما درباره پول: اگر استعداد داری و همه فکر و ذکرت هنر است، راه حل آن را پیدا خواهی کرد.
به امید ماندگاری طولانی در هنر
جان بالدساری
ونیز- کالیفرنیا
از دیروز کتابی را شروع به خواندن کرده ام؛ تحت عنوان چیستی هنر اثر نایجل واربرتن و ترجمه مهتاب کلانتری که نشر نی آن را منتشر کرده است.
تصمیم دارم به تناسب فهمم از ابن کتاب، سیاهه ای در اینجا قرار دهم تا محل بحثی ایجاد شود برای همه دوستانم که به تماشای گستره بی منتهای هنر نشسته اند.
فصل اول:فرم معناگرا
این فصل مربوط است به نظریات کلایو بل که در اوایل قرن بیستم (انگلستان 1914) مطرح شد. نظریه وی درباره چیستی هنرهای تجسمی و شیوه ای برای نگاه کردن به آثار نقاشی میباشد.
نظریه بل را میتوان در این عبارت خلاصه کرد: "هنر یعنی فرم معنادار". و فرم معنادار ذاتاً قدرت برانگیختن حس زیبایی شناسی در مخاطب حساس را دارد و ترکیبی است از خطوط ، اشکال و رنگ ها با روابط خاص. [ اما آیا هر فرم معناداری اینگونه است؟! ]
بل حس زیبایی شناختی ناشی از مواجهه با اثر هنری را به طور کامل از حسی که انسان در مواجهه با زیبایی های طبیعت بکر تجربه میکند، متمایز و از جنسی دیگر میداند.
وی معتقد است که بازنمود [ کپی ] هیچ ارتباطی به هنر نخواهد داشت مگر اینکه بازنمود کننده با کمک خط و رنگ و فرم و نیز با همراهی احساس خود، به زبان خود به ترجمه اثر هنری بپردازد.
او همچنین بستر شکل گیری اثر هنری را به هیچ وجه، شیوه ای در راستای درک هنر نمیداند.
"نظریه بل نظریه ای زیبایی شناختی است. تأکید این نظریه به ویژه بر جنبه های بصری آثار هنری است: نیت هنرمند، پس زمینه تاریخی و غیره جایی در این نظریه ندارند. آنچه اثری را به اثر هنری تبدیل میکند، قابلیتش برای اثرگذاری خاص بر بیننده حساس است و این قابلیت ناشی از امتیازات ظاهری اثر است. چنین نظریه ای در آغاز قرن بیستم، زمانی که بل آن را مینوشت، پذیرفتنی تر بود. حالا انگار نمیتوانیم همه آنچه را که میخواهیم هنر بنامیم، در تعریف بل از هنر جای دهیم. هنرمندانی مثل مارسل دوشان، اندی وارهول و جوزف بویزآثاری آفریده اند که ویژگی های زیبایی شناختی را در مفهوم سنتی به نمایش نمیگذارند و با این حال از بهترین نمونه های هنر مدرن به شمار می آیند. برای هر سه نفر این هنرمندان ، جنبه های مفهومی کارشان دست کم همانقدر مهم است که ویژگی های بصری اش. در ک چنین آثاری مستلزم درک نظریه هنر و اندیشه های خاصی است که در این آثار مطرح میشوند".( واربرتن، 1387، ص 43)
نگرش بل به مسئله هنر نگرشی بسیار سنتی است و میتوان گفت که وی درواقع به دنبال کشف خصلتی مشترک میان همه آثار هنری بود.

امروز روز قشنگی بود.صمد بهرنگی با این ماهی سیاه کوچولوش دیوانه ام کرد از هیجان .داستانهایش را دوست دارم که عجب آرامشی دارد بیانش وچه مفهومی دارد کلامش.
امروز، اول فصل دوم از کتاب جوانان و مناسبتهای بین نسلی را خوانده بودم. بعد که داشتم قصه ی ماهی سیاه کوچولو را میخواندم، اصلا احساس نکردم که ماهی از جنس ما نیست. دائما و به طور ناخودآگاه این قصه را ربط میدادم به نوشته های کتاب جوانان و مناسبتهای بین نسلی. کتابی که از نسل ما و خواسته هایش گفته.از تناقضهایی واقعی، که ناخواسته دچارش میشویم؛ بین آنچه که هست و آنچه که میخواهیم باشد .
همانطور که راه رسیدن از جویبار به دریا، پر است از خرچنگ و سقائک و مرغ ماهیخوار و اره ماهی؛ وبا تمام این احوال، دریا همان مدینه ی فاضله است و رسیدن به آن همچنان آرزو، سرنوشت من و نسل ما نیز همین طور است.ما تجربه را دوست داریم. هیجان را دوست داریم و حرکت را بیش از همه.ماهی سیاه کوچولو هم همینطور. او مثل نسلهای قبل از خودش فکر نمیکرد.آنها مال دنیای ترس و احتیاط و ثبات بودند؛ اما ماهی سیاهه فهمیده بود تا زمانی که هرروز و بدون هدف دور خودش بچرخد و بی جهت خوش باشد، به جایی نمیرسد. و فهمیده بود که شادی محرک میخواهد و دنیا بسیار پیجیده تر از آنست که او هر روز میبیند. ماهی خواست که حرکت کند. چراکه شناختن و فهمیدن را دوست میداشت. او بر ترس و تردید خود با افتخار فائق آمد. به قیمت از دست دادن جانش. و وقتی که طعمه ی مرغ ماهیخوار شد، قشنگترین حس را که همانا آزادی و رسیدن است، تجربه کرده بود. ماهی سیاه کوچولو زمانی که آرام و خوش در سطح دریا شنا میکرد، به خودش میگفت :" مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم.البته اگر یکوقت ناچار با مرگ روبه رو شدم که میشوم- مهم نیست. مهم اینست که زندگی یا مرگ من،چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."
نسل ما نیز مثل همین ماهی سیاه کوچولو، زیر بار دغدغه های زندگی صنعتی - آن هم از نوع ایرانی- و نیز پیامدهای عصر تکنولوژی ، ارتباطات و اطلاعات(به قول دکتر عشایری روا ن رنجوری اطلاعات) ،ناخواسته دچار سرگیجه ی عجیبی شده است.نوعی سردرگمی در اهداف. اما اینجا یک تفاوتی بین ما و ماهی سیاه کوچولو وجود دارد. یک تفاوت بسیار جدی. ماهی کوچولو فقط میخواست دریا را تجربه کند. اما چیزهایی که ما از زندگی میخواهیم، در بسیاری از موارد مسیرهای هماهنگی را دنبال نمیکنند. و اینگونه است که ما دچار تناقض میشویم. و از آنجایی که به علت عواقب ناشی از زندگی مدرن،فرصت و حوصله ی برخورد اصولی با این مشکلات را نداریم، سکوت و آرامش اختیار میکنیم! و اجازه میدهیم که زمان بگذرد و فرصتها را بسوزاند. در صورتی که ما نمیخواهیم این اتفاق بیفتد.چرایی این قضیه به بسیاری از عوامل فرهنگی، اجتماعی و سیاسی روز دنیا به طورعام و جامعه ی خودمان به طور خاص برمیگردد. که کتاب جوانان و مناسبتهای بین نسلی در یک اقدام پژوهشی، به خوبی آنها را بر شمرده و مطالعه ی آن به ما کمک میکند که حداقل بتوانیم مشکلاتمان را بشناسیم و الویت بندی کنیم.دکتر عشایری در انتهای فصل دوم این کتاب چه خوب گفته اند که : دنیا پر است از باکتری.من نمیگویم که دنیا باید استریل باشد بلکه ما باید واکسینه شویم...