تبليغاتX
سایه روشن
 

 

 

 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

"حکیم عمر خیام"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 15:47  توسط سوده کریمی  | 

یکی نشسته و دیگری ایستاده بالای سرش. محو تماشای همدیگرند. مدتها بود که اینطور به هم توجه نکرده بودند. با هم مشغول غذا خوردن میشوند. گویی قدر تک تک لحظات با هم بودنشان را می دانند و میفهمند. اسارت آزارشان نمیدهد حالا که با هم اسیرند. هیچوقت اینقدر مورد توجه دیگران نبوده اند تا به حال. مردی نزدیک میشود. مردی که در چشمانش چیزیست؛ چیزی که آرامش را از آن دو میگیرد. مرد با تمام قوا آنها را میبرد در میان انبوهی از جمعیت. جایی که لبخند را میشود درتمام چهره ها دید. اما دلشوره امان آن دو را بریده. به هم نگاه میکنند. برایشان آب تازه می آورند. آب میخورند و باز هم به هم نگاه میکنند..خون کف کوچه را گرفته و خونابه جوب را. همه کماکان لبخند میزنند و صلوات میفرستند و چیزهایی میگویند شبیه ذکر. جمعیت وارد خانه میشود. در سکوت کوچه، کنار دیوار، زیر نور ریسه های رنگی و درست پایین پلاکارد، سرهاشان با چشمانی همچنان خیره به هم آرام گرفته. سلاخها هم آن طرف تر مشغول کارند بر روی بدن هاشان..خدا کند که در دیگ کله پاچه با هم بیفتند..خدا کند که قلب هاشان را باهم به سیخ بکشند آدمها!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 21:56  توسط سوده کریمی  |