انسان، مرگ، زندگی، طبیعت، کوهستان، کوهنورد، خطر، عشق، مادر...
وقتی به اینها فکر میکنم سرم گیج میره، میخواهم بینشون رابطه برقرار کنم اما مدام دچار تناقض میشم..
من عاشق طبیعت هستم و البته کوهستان؛ اما کوهنورد نیستم.. پس من نمیتونم ادعا کنم که عاشق کوهستانم! اما این رو خوب میشناسم در خودم، که طبیعت همیشه همیشه منو به وجد آورده در طول تاریخ زندگیم.
و اما مرگ..مطمئناً مرگ یک انسان عاشق بسیار متفاوت است از مرگ افراد عادی(منظورم از افراد عادی اونهایی هستند که بر شیوه ی زندگی خودشان عاشق نیستند) و از نظر من، جذبه ای که کوهنورد رو به کوهستان و به متن هیجانات طبیعت میکشاند، جز عشق نمیتواند باشد. چیزی که ما آن را در طبیعت خطر مینامیم، همه زندگی اوست..اما کوهنورد باهوش است ، حرفه ایست و آگاه..کسی که ریسک طبیعت را به جان میخرد در حالی که میشناسدش..همیشه فکر کرده ام که مرگ یک کوهنورد در زیباترین حالت، مرگ در کوهستان است؛ اما چهارستون بدنم میلرزد از وقوع مرگبار این نوع از زیبایی..و اضطراب تمام وجودم را فرا میگیرد..چراکه ما قادر نیستیم عزیزانمان را از دور و در حالت کلی تماشا کنیم..به نظرم عزیزبودن چنین فردی برای آدم، هم بسیار سخت است و هم بیشتر از آن لذتبخش..
چطور میشود که کوهستان کوهنورد را به کام خود میکشد؟بسیار ساده است؛ خدا میخواهد که اینطور بشود؛ پس طبیعت را مأمور میکند جهت بازگرداندن انسانی که ما کوهنورد مینامیمش. من فکر میکنم اینکه وسیله مرگ یک عاشق طبیعت، طبیعت بوده باش، لطف بسیار بزرگی است از جانب خدا.. در چنین مواقعی به نظرم طبیعت شدیداً به دنبال نقطه ضعف میگردد و به راحتی به راحتی آن را می یابد؛ حتی بین حرفه ای ها، حتی بین باتجربه ترین ها..
یکی ناگهان دچار صاعقه میشه..یکی تو بوران گیر میافته..یکی سنگ زیر پاش درمیره..یکی..
و یک حرفه ای دوست داشتنی هم مثل مهران برنجی بی هوا دچار بهمن میشه..
با همه این حرفها، چطور میشه که از طبیعت دلگیر نبود..همینه که میگم من فقط ادعا می کنم که عاشق طبیعتم و سر این ادعا هم محکم ایستادم!