تبليغاتX
سایه روشن

این روزا سرش خیلی شلوغه.. ازش که میپرسن چی کار میکنی، معمولاً میگه کار خاصی نمیکنم یا اینکه مثلاً میگه، کار بدی نمیکنم. همه چیز براش فشرده شده تو این مدت؛ از کلاس زبان گرفته تا فکرش تا زندگیش تا خواسته هاش.. معمولاً زیاد وقت کم میاره. روزاش زود شب میشه و شباش زود صبح..دیدید یه وقتایی که آدم نیاز به تمرکز شدید داره، یه سری اتفاقهایی براش پیش میاد که تمرکز رو ازش میگیره خیلی زیاد؟ این بنده خدا هم تو این گیرودار، فکرش زیاد پخش میشه این ور اون ور.. یعنی خودشم صد درصد مقصر نیست بیچاره؛ اما خب بعضی از اتفاقا باید حتماً بیفتن..بعضی هاشون خیلی خوبه؛ آدمو حسابی وسوسه میکنه اونم همچین آدمی رو..مثلاً پیشنهاد یه کار خوب، دنبال کردن جشنواره ها و گالری های به ظاهر رنگ وارنگ؛ تو این وضعیت کسالت فرهنگی، تموم کردن کتابهایی که دوستشون داره، دیدن دوستای قدیمی، فرصت آشنایی با آدمای جدید، نقاشی کردن، خوندن، نوشتن، کوه رفتن، سفر کردن ..آه...
دلش خیلی سفر میخواد.. اما نه! باید سریع حاضر بشه آخه یک ساعت دیگه فاینال داره؛ البته جدا از کلی کارای واجب دیگه ای که داره.. تو خونه راه میره و غر میزنه..مامانش بیچاره، مونده مات و مبهوت که این چرا اینجوریه! بنده خدا همیشه بهش گفته که اگر می بینی که بهت فشار میاد، چندتا کارو باهم انجام نده عزیز من! انقدر هم دور خودت الکی نچرخ.. مگه گوش میده به این حرفا..میگه من ایده آلیستم؛ همه ی چیزهای خوبو در حد کمال میخوام و میدونم که میتونم بهشون برسم؛ شما که مشکلی ندارین؟! .. کسی نیست بهش بگه پس حداقل کمتر غر بزن! البته مامانش طفلک زیاد بهش میگه ولی به ایشون بر میخوره..یکی دیگه باید بهش بگه که حالش حسابی جا بیاد..
داره از در خونه میاد بیرون.. بدو بدو میره به طرف ایستگاه اتوبوس.. گیجِ گیجه.. داره زیر لب واسه خودش جمله میسازه به انگلیسی.. امروز هم باز پنج دقیقه دیر میرسه و تاکسی ها هم خالی خالی رد میشن؛ انگار اونو اصلاً نمیبینن.. اعصابش داغونه.. دیرش شده.. از خدا میخواد که بره زیر ماشین؛ اما خدا یه موتور میفرسته براش که داره با آخرین سرعت، ورود ممنوع میاد.. اما خدا بازم حرفشو گوش نمیده! یه سانتی متر فاصله داشت با موتور. حیف شد!.. نشسته تو تاکسی. وسطای مسیره. ترسیده.. قلبش تند تند میزنه..آخه زندگیشو دوست داره هنوز..


پینوشت:
- براش دعا کنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 19:1  توسط سوده کریمی  | 

سلام
اول از همه عیدتون مبارک باشه خیلی زیاد
دوم اینکه از امروز جشنواره موسیقی فجر شروع میشه. خوبه اگه بتونید برنامه هاشو دنبال کنید. امسال بعضی اسامی وارد لیست برنامه ها و اجراها شدن که حضورشون هم غیرمنتظرست و هم نقطه قوتی محسوب میشه ما بین اسامی و گروه های تکراری سالهای قبل. به هر حال یک همچین موقعیت هایی فقط سالی یکبار پیش میاد اون هم در جشنواره و بعد از جشنواره دردسرهای همیشگی از جمله مجوز ندادن ها و کنسرت لغو کردن ها بعد از پیش فروش بلیط و بهانه گرفتن ها، شروع میشه طبق روال عادی رسوم ارشادی.
برنامه جشنواره رو میتونید از اینجا ببینید.
بلیط رو باید از گیشه تالار وحدت تهیه کنید؛ راستی اگر دانشجو هستید کارت دانشجویی همراهتون باشه چراکه گفتند با ارائه کارت دانشجویی، بلیط نیم بها حساب میشه.حالا هی بگید به ما بها نمیدن!

سوم اینکه گفته بودم خلاصه کتاب "چندنامه به شاعری جوان" اثر ماریا ریلکه رو تموم میکنم و هنوز هم سر حرفم هستم ( البته این نوع خلاصه نویسی، همونطور که در پست چندنامه1 گفته بودم، انتخاب هایی ست بر مبنای سلیقه شخصی ). متنی که در ادامه آوردم، بخش انتهایی از گزیده نویسی کتاب چندنامه است:

"...یکنواختی روابط مردم با یکدیگر نتیجه کاهلی نیست بلکه بیشتر بر اثر احتراز از مجهولی است که نمی دانند از کجا برخاسته است و در خود طاقت آن را نمی بیند که با او روبرو شوند..." ص69

"...تنها کسی که همه چیز را می پذیرد و و از دقایق امور نیز اگرچه معما باشند چشم نمی پوشد، می تواند روابط فردی را چنانکه باید حفظ کند و در همان حال حق زندگانی خود را ادا نماید." ص69

"...این زندگانی که در آنیم از همه چیز با ما مساعدتر است..." ص70

"...اگر بیمی هست از خود ماست و اگر پرتگاهی هست در ماست و اگر خطری هست باید بکوشیم که آن را دوست داشته باشیم." ص70

"...اگر در زندگانی بنا را براین بگذاریم که باید با دشواری درآویخت، آنگاه هر چه امروز در نظر ما غریب است، آشنا و دوست خواهد شد..." ص70

"...شما که می دانید در مسیر تکامل هستید باید تحول را دوست داشته باشید..." ص70

"...اگر کوشش خود را فوق طاقت می شمارید به سبب آن است که کامیابی را بسیار مهم گرفته اید..." ص72

"...بکوشید که هر روز بیش از پیش خود را به خلوت خویش و به هرآنچه دشوار است تسلیم کنید. درباره نکته های دیگر بگذارید که زندگانی کار خود را انجام دهد و باور کنید که همیشه حق با زندگیست..." ص76

"...هرچه موجب افزایش وجود شما باشد خوبست..." ص76

"...هر هیجانی خوبست اگر همه خون شما را به گردش آورد. به شرط آنکه مستی و یا انقلاب نبوده بلکه نشاطی در کمال صفا باشد که مانند آیینه در آن نظر بتوان کرد..." ص76

"...چون شک خواست بر نکته ای مستولی شود، از او برهان بخواهید. مراقبش باشید. شاید رد پایش را پیدا کنید و شاید او را از جا ببُرید. پیشش سپر نیندازید. دلایلش را بپرسید و هرگز از این نکته غفلت نکنید. روزی خواهد رسید که این مایه ویرانی از بهترین کارگران شما بشود. یعنی زیرک ترین کارگرانی که بنیان زندگانی شما را بنا می کند." ص76و77

"...از همه طرق زندگی، آن طریقه برای ما لازم است که ما را برانگیزد و با امور مهم زندگی روبرو کند." ص82

"هر طریقه معاشی که با امور واقعی مربوط باشد به هنر نزدیک تر از طریقه هایی است که با زندگی رابطه ندارد و اگرچه تقلیدِ هنر است ، موجب فروگذاردن و پست کردن آن می گردد. روزنامه نویسی و انتقاد و سه ربع از آنچه ادبیات خوانده میشود، از این قبیل است..." ص83

"...مرگ تنبل است. اگر زندگان هر دم او را برنینگیزند، شاید هم خوابش ببرد." ص90

"...باید به کناری رفت و به سکوتی که آسان بدست نمی آید متوسل شد؛ و شاید مردگان هم کسانی هستند که به کناری رفته اند تا درباره زندگی اندیشه کنند." ص91

 تمام

امیدوارم که دوستش داشته باشید و به اونها فکر کنید. هرچند که این تنها یک شیوه از نگاه به زندگیست اما من به شخصه نوع نگاهش رو دوست داشتم و فکرم رو مشغول کرد آنهم از نوع خوبش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 13:2  توسط سوده کریمی  | 

 

 

                                            گر درختی از خزان بی برگ شد
                                           یا کرخت از سورتِ سرمای سخت

                                               هست امیدی که ابر فرودین
                                                برگها رویانَدَش از فر بخت.

                                           بر درخت زنده بی برگی چه غم؟
                                             وای بر احوالِ برگِ بی درخت!

                                                  *دکتر شفیعی کدکنی*

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 20:10  توسط سوده کریمی  | 

امروز روزِ دَه الارض بود. روز بیست و پنجم ماه ذی القعده. هیچ چیز در مورد فلسفه این روز نمیدانستم.. حتی اسمش هم غریب بود برایم.. دوست جدیدم زهرا، برایم گفت از این روز و از اینکه چقدر خوب است اگر روزه بگیریم در چنین روزی.. فلسفه مبارک بودن امروز، برایم بسیار جالب بود و بینهایت مقدس.ای کاش زودتر میدانستم درباره اش..
ده الارض، روزیست که در اثر طوفان، آب تمام زمین را گرفته و زمین گلوله ایست با روکشی از جنس آب؛ معلق در فضا و نوح و نوحیان، که تنها جنبندگانند بر روی زمین، متحیر از نهایت اقتدار ممکن..تا چشم کار میکند آب است و آب؛ حتی در تمام جاهایی که چشم کار نمیکند نیز.. اما از آنجایی که آدم، وارث میخواهد هنوز، در این روز سراسر آبی و پیوسته به آسمان، به ناگاه خداوند خواست که زمین به کنه خویش بازگردد و به ذاتش که از خاک است.. پس خشکی پدیدار شد از آنجایی که او تصمیم داشت، خانه اش را بنا کند درآن بعدها..و خداوند کمک کرد به زمین، تا تمام آبهای اضافی را سر بکشد..
این بود که او
خواست و ما دوست شدیم با خاک دوباره..

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 21:59  توسط سوده کریمی  | 

یه مدتیه که یه موضوع به ظاهر نه چندان مهم، فکرمو مشغول کرده:
اینجا اگه کسی بمیره از کجا میشه فهمید؟ لابد میگید بفهمیم که چی بشه..خب اتفاق خاصی برای ما زنده ها نمی افته فقط دیگه نمیتونیم از قلم خوب اونایی که هر روز بهشون سر میزنیم، لذت ببریم و یا از مطالب بروزشون استفاده کنیم .. البته اگر واقعاً در دنیای حقیقی مرده باشن..اینه که هر وقت به وبلاگی سر میزنم که چند روزه آپ نشده٬ یهو این فکر مسخره! به سراغم میاد که نکنه این وبلاگ دیگه هیچوقت فعال نباشه..اونم نه به خاطر بحث فیلترینگ و یا حال نکردن برای نوشتن٬ پیش خودم میگم نکنه یه وقت مرده باشه نویسندش؟ اون وقته که دلم براش تنگ میشه..خیلی تنگ..برمیگردم مطلب قبلیهاشو  نگاه میندازم و دعا میکنم که اینطور نباشه و بازم بنویسه..بهتر از همیشه..
مسخرست نه؟ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 14:56  توسط سوده کریمی  |