
یک روز داغ تابستانی و در وسط مسیر یکی از هزاران رودی که اول و آخر زندگیشان، جریانیست ممتد از سرچشمه به سوی دریا، دو ماهی، که سر تا دمشان را نیاز به شناخت فراگرفته بود، در مجال بسیار کوتاهی که داشتند ناگهان دلبسته شدند. گویی میان این همه دوست نمایان هم قبیله، تنها این دو ماهی همدیگر را میشناختند. شوق رفتن و رسیدن در تک تک پولک هاشان نمایان بود؛ رفتن و رسیدنی دیگرگونه...فقط یک اشکال کوچک در کار بود؛ یکی به سوی دریا میرفت و یکی به سمت سرچشمه، یکی قزل آلای رنگین کمان بود و دیگری ماهی آزاد آبها...فقط همین!
معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است
رو هم نفسی جو، که جهان یک نفسست
با هم نفسی گر نفسی بنشینی
مجموع حیاط عمر آن یک نفس است
(عراقی)
ای کاش ! بدانمی که من کیستمی؟
تا در نظرش بهتر از این زیستمی
(عراقی)
عاشق با بود و نابود آرمیده بود، هنوز روی معشوق نادیده که نغمه قول "کن" او را از خوا ب عدم برانگیخت و از سماع آن، او را وجدی ظاهر شد و از آن وجد، و جودی یافت:
ذوق آن نغمه در سرش افتاد.
گفت:
عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته سودا نهاد
...
هرچند ندیده ام بدین دیده تو را نادیده چو دیده دوست می داشتمت
عشق مستولی شد، سکون ظاهر و باطن را ...به رقص و حرکت معنوی درآورد، که تا ابدالعابدین نه آن نغمه منقضی شود و نه آن رقص منقرض. چه مطلوب نامتناهیست، اینجا زمزمه عاشق همه این باشد که:
تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم تا گوش برگشادم آواز تو شنیدم
پس عاشق دایم به رقص و حرکت معنویست، اگرچه به ظاهر ساکن نماید...خود چگونه ساکن تواند بود؟ که هر ذره از ذرات کاینات، محرک اوست، چه هر ذره کلمه ایست و هر کلمه را اسمی و هر اسمی را زبانی و هر زبانی را قولی و هر قولی را از محب سمعی و چون نیک بشنوی قایل و سامع یکی باشد...جنید با شبلی عتاب کرد : " سرّی که ما در سردابها پنهان میگفتیم تو بر سر منبر آشکار کردی"...
هر بوی، که از مشک و قرنفل شنوی از دولت آن زلف چو سنبل شنوی
چون ناله بلبل از پی گل شنوی گل گفته بود، گرچه زبلبل شنوی
(این نثر رو از کلیات دیوان عراقی انتخاب کردم. بخش لعمات، لمعه هجدهم. عراقی فوق العادست. تازه دو روزه که اینو فهمیدم و چقدر من عقبم...)
از دیروز کتابی را شروع به خواندن کرده ام؛ تحت عنوان چیستی هنر اثر نایجل واربرتن و ترجمه مهتاب کلانتری که نشر نی آن را منتشر کرده است.
تصمیم دارم به تناسب فهمم از ابن کتاب، سیاهه ای در اینجا قرار دهم تا محل بحثی ایجاد شود برای همه دوستانم که به تماشای گستره بی منتهای هنر نشسته اند.
فصل اول:فرم معناگرا
این فصل مربوط است به نظریات کلایو بل که در اوایل قرن بیستم (انگلستان 1914) مطرح شد. نظریه وی درباره چیستی هنرهای تجسمی و شیوه ای برای نگاه کردن به آثار نقاشی میباشد.
نظریه بل را میتوان در این عبارت خلاصه کرد: "هنر یعنی فرم معنادار". و فرم معنادار ذاتاً قدرت برانگیختن حس زیبایی شناسی در مخاطب حساس را دارد و ترکیبی است از خطوط ، اشکال و رنگ ها با روابط خاص. [ اما آیا هر فرم معناداری اینگونه است؟! ]
بل حس زیبایی شناختی ناشی از مواجهه با اثر هنری را به طور کامل از حسی که انسان در مواجهه با زیبایی های طبیعت بکر تجربه میکند، متمایز و از جنسی دیگر میداند.
وی معتقد است که بازنمود [ کپی ] هیچ ارتباطی به هنر نخواهد داشت مگر اینکه بازنمود کننده با کمک خط و رنگ و فرم و نیز با همراهی احساس خود، به زبان خود به ترجمه اثر هنری بپردازد.
او همچنین بستر شکل گیری اثر هنری را به هیچ وجه، شیوه ای در راستای درک هنر نمیداند.
"نظریه بل نظریه ای زیبایی شناختی است. تأکید این نظریه به ویژه بر جنبه های بصری آثار هنری است: نیت هنرمند، پس زمینه تاریخی و غیره جایی در این نظریه ندارند. آنچه اثری را به اثر هنری تبدیل میکند، قابلیتش برای اثرگذاری خاص بر بیننده حساس است و این قابلیت ناشی از امتیازات ظاهری اثر است. چنین نظریه ای در آغاز قرن بیستم، زمانی که بل آن را مینوشت، پذیرفتنی تر بود. حالا انگار نمیتوانیم همه آنچه را که میخواهیم هنر بنامیم، در تعریف بل از هنر جای دهیم. هنرمندانی مثل مارسل دوشان، اندی وارهول و جوزف بویزآثاری آفریده اند که ویژگی های زیبایی شناختی را در مفهوم سنتی به نمایش نمیگذارند و با این حال از بهترین نمونه های هنر مدرن به شمار می آیند. برای هر سه نفر این هنرمندان ، جنبه های مفهومی کارشان دست کم همانقدر مهم است که ویژگی های بصری اش. در ک چنین آثاری مستلزم درک نظریه هنر و اندیشه های خاصی است که در این آثار مطرح میشوند".( واربرتن، 1387، ص 43)
نگرش بل به مسئله هنر نگرشی بسیار سنتی است و میتوان گفت که وی درواقع به دنبال کشف خصلتی مشترک میان همه آثار هنری بود.