تبليغاتX
سایه روشن

 

امروز روز قشنگی بود.صمد بهرنگی با این ماهی سیاه کوچولوش دیوانه ام کرد از هیجان .داستانهایش را دوست دارم که عجب آرامشی دارد بیانش وچه مفهومی دارد کلامش.

امروز، اول فصل دوم از کتاب جوانان و مناسبتهای بین نسلی را خوانده بودم. بعد که داشتم قصه ی ماهی سیاه کوچولو را میخواندم، اصلا احساس نکردم که ماهی از جنس ما نیست. دائما و به طور ناخودآگاه این قصه را ربط میدادم به نوشته های کتاب جوانان و مناسبتهای بین نسلی. کتابی که از نسل ما و خواسته هایش گفته.از تناقضهایی واقعی، که ناخواسته دچارش میشویم؛ بین آنچه که هست و آنچه که میخواهیم باشد .

همانطور که راه رسیدن از جویبار به دریا، پر است از خرچنگ و سقائک و مرغ ماهیخوار و اره ماهی؛ وبا تمام این احوال، دریا همان مدینه ی فاضله است و رسیدن به آن همچنان آرزو، سرنوشت من و نسل ما نیز همین طور است.ما تجربه را دوست داریم. هیجان را دوست داریم و حرکت را بیش از همه.ماهی سیاه کوچولو  هم همینطور. او مثل نسلهای قبل از خودش فکر نمیکرد.آنها مال دنیای ترس و احتیاط و ثبات بودند؛ اما ماهی سیاهه فهمیده بود تا زمانی که هرروز و بدون هدف دور خودش بچرخد و بی جهت خوش باشد، به جایی نمیرسد. و فهمیده بود که شادی محرک میخواهد و دنیا بسیار پیجیده تر از آنست که او هر روز میبیند. ماهی خواست که حرکت کند. چراکه شناختن و فهمیدن را دوست میداشت. او بر ترس و تردید خود با افتخار فائق آمد. به قیمت از دست دادن جانش. و وقتی که طعمه ی مرغ ماهیخوار شد، قشنگترین حس را که همانا آزادی و رسیدن است، تجربه کرده بود. ماهی سیاه کوچولو  زمانی که آرام و خوش در سطح دریا شنا میکرد، به خودش میگفت :" مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم.البته اگر یکوقت ناچار با مرگ روبه رو شدم که میشوم- مهم نیست. مهم اینست که زندگی یا مرگ من،چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."

 نسل ما نیز مثل همین ماهی سیاه کوچولو، زیر بار دغدغه های زندگی صنعتی - آن هم از نوع ایرانی- و نیز پیامدهای عصر تکنولوژی ، ارتباطات و اطلاعات(به قول دکتر عشایری روا ن رنجوری اطلاعات) ،ناخواسته دچار سرگیجه ی عجیبی شده است.نوعی سردرگمی در اهداف. اما اینجا یک تفاوتی بین ما و ماهی سیاه کوچولو وجود دارد. یک تفاوت بسیار جدی. ماهی کوچولو فقط میخواست دریا را تجربه کند. اما چیزهایی که ما از زندگی میخواهیم، در بسیاری از موارد مسیرهای هماهنگی را دنبال نمیکنند. و اینگونه است که ما دچار تناقض میشویم. و از آنجایی که به علت عواقب ناشی از زندگی مدرن،فرصت و حوصله ی برخورد اصولی با این مشکلات را نداریم، سکوت و آرامش اختیار میکنیم! و اجازه میدهیم که زمان بگذرد و فرصتها را بسوزاند. در صورتی که ما نمیخواهیم این اتفاق بیفتد.چرایی این قضیه به بسیاری از عوامل فرهنگی، اجتماعی و سیاسی  روز دنیا به طورعام و جامعه ی خودمان به طور خاص برمیگردد. که کتاب جوانان و مناسبتهای بین نسلی در یک اقدام پژوهشی، به خوبی آنها را بر شمرده و مطالعه ی آن به ما کمک میکند که حداقل بتوانیم مشکلاتمان را بشناسیم و الویت بندی کنیم.دکتر عشایری در انتهای فصل دوم این کتاب چه خوب گفته اند که :  دنیا پر است از باکتری.من نمیگویم که دنیا باید استریل باشد بلکه ما باید واکسینه شویم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 5:4  توسط سوده کریمی  | 

امروز داشتم روزنامه میخواندم که ناگهان تیتر مطلبی تنم را لرزاند. چون بوی مرگ میداد:
بله رسم روزگار چنین است
 

این جمله را" کورت وونه گات" بیش از صد بار در رمان" سلاخ خانه ی شماره 5" تکرار میکند. دقیقا بعد از هر مرگی که اتفاق می افتد.سریع شروع به خواندن مطلب کردم و دیدم که بله...سرانجام خود وونه گات ،نویسنده ی امریکایی رمانهای پست مدرن،به رسم روزگار پیوست.در سن هشتادوچهارسالگی.من وونه گات را دو ترم پیش و در کلاس نقد ادبی شناختم وسه ماه با تک تک جملات سلاخ خانه ی شماره 5 زندگی کردم و لذت بردم.اعتراف میکنم که هیچوقت فکر نمیکردم از مرگ یک نویسنده ی خارجی مثل وونه گات،اینقدر متأثر بشوم.درست است که او نسبت به ما غریبه و بیگانه است اما وقتی قلمش را میخوانی ، آنقدر با او احساس نزدیکی میکنی که تمام مرزها بین تو و او شکسته میشود.به طوری که در نوشته هایش،مخاطب در عین شگفتی، با کمک نویسنده ، به کشف ذهنیت و حسی مشترک میرسد. احساس و تفکری که انسان عصر پست مدرن ، نیازمند است به تجربه کردن آن.

در ادامه و به یاد وونه گات، توصیف و تفسیری نوشته ام از رمان سلاخ خانه ی شماره ی 5( ترجمه : علی اصغر بهرامی )

سلاخ خانه ی شماره ی 5 رمانیست نیمه واقعی که در آن نویسنده با بیان علت تمایلش نسبت به نگارش چنین رمانی، آن را آغاز کرده و خاطرات زمان جنگ خود و بمباران شهر درسدن را، بهانه ای برای نوشتن این رمان قرار داده است. در این حین او از خاطرات دوست همرزمش نیز استفاده میکند و سعی دارد تمام آنچه را که در جنگ شاهدش بوده، به ثبت برساند. وونه گات برای این منظور از شخصیتی به نام "بیلی پیل گریم"بهره میبرد که در زمان جنگ، یکی از همرزمانش بوده و داستان از زبان وی نقل میشود. به موازات تعریف این خاطرات از زبان بیلی، تا حدی نیز به تعریف چگونگی زندگی روزمره ی او پرداخته میشود. همچنین از سیاره ی ناشناخته ای به نام" تراآلفامادور" که تنها بیلی آن را میشناسد.موجودات این سیاره در نظر بیلی بسیار عجیب و در عین حال جالب مینمایند.در تمام طول داستان ، هر چه بیلی سعی دارد دیگران را به وجود چنین سیاره ای بیاگاهاند،اما نه تنها هیچکس حرف او را باور نمیکند، بلکه بعضی ها حتی گمان میبرند که او دیوانه شده.

وونه گات، پیل گریم را ابزاری قرار داده برای بیان ناگفته هایش؛از جنگ ،از صلح ،از کودکی و از مرگ.پیل گریم سربازیست که درحین جنگ،به یکباره زمان برای او چند پاره میشود و از اینجاست که در بستر زمان شناور است.اما در هیچ جای کتاب نمیخوانیم که چرا به یکباره،چنین اتفاقی تنها برای بیلی رخ میدهد. شاید بدین خاطر که روح کمتر کسی،ظرفیت چنین تحولی را داراست. آشنایی بیلی با تراآلفامادور، بعد از سرگشتگی اوست در زمان. این سیاره نقطه ی قوتیست برای ذهن بیلی ؛هنگامی که از واقعیت جنگ خسته شده و همه چیز را با هم متناقض می یابد و این واقعیات تلخ، اطمینان را از او سلب کرده اند. بطوریکه به هیچکس نمیتواند اعتماد کند؛ حتی به هموطنش. اما در تراآلفامادور ،از جنگ خبری نیست. هیچ فعلی در آنجا معنای منفی ندارد. بطوریکه آنها حتی لحظه های زشت را نادیده میگیرند و همه ی ذهن خود را بر لحظه های زیبا متمرکز میکنند.آنها بر خلاف ما زمینیها، مجبور نیستند که به ساعت و تقویم ایمان داشته باشند و گذشته و حال و آینده را با هم میبینند. مرگ را فقط یک تغییر وضعیت میدانند و بعد از هر مرگی،تنها این را مگویند که بله رسم روزگار چنین است . عادت کرده اند که به اصل هر چیز نگاه کنند. به نظر آنها کوچکترین حرکت غریزی ما آدمها، اوج شکوه آفرینش است؛ بطوریکه از تماشای آن به وجد می آیند و از حال میروند.

بیلی دائما در گذار بین حال، گذشته، آینده و تراآلفامادور،سرگردان است. او در تمام طول جنگ باور میکند که بله رسم روزگار چنین است. و ما چه بخواهیم وچه نخواهیم،مرگ حقیقتیست که هر موقع بخواهد به سراغمان می آید.اما زندگی، همچنان میگوید باید زیست. بیلی این را از تراآلفامادوریها اموخته.اما روزگار هم عصر او ، یعنی همان روزگار جنگ زده، فرق مردن و کشته شدن را نمیداند و این رسم کهن خود را، با شدت هرچه تمامتر بر سرباز و مرد و زن و کودک وخانه و درخت،اعمال میکند. از این رو بیلی که در برابر قبول مرگ شرطی شده است، از وحشتناکترین جنایات جنگی تامرگ یک پشه، به عنوان رسم روزگار یاد میکند.بیلی پیل گریم عینکساز ، در انجمن های مختلف از وجود حقیقت تراآلفامادور صحبت میکند اما هیچکس او را باور نمیکند حتی نزدیکانش . حتی دخترش که پدر را به خاطر این صحبتها دیوانه خطاب میکند ؛ که البته این ناباوری نه تقصیر بیلیست وتقصیر ناباوران. چرا که ابتدا باید حقیقت را خواست و در مسیر آن حرکت کرد تا  توان درک آن حاصل آید.

                                                                                                                     روحش شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 2:43  توسط سوده کریمی  |